خیلی گذشته از آخرین نوشته ام

انقدر ننوشته ام که انگار هیچ وقت نمی نوشتم ، با آن سین ای که آخرین پست را نوشته فرق های کوچکی هست ، لیسانسم تمام شد و حالا منتظر جواب آزمون مرحله دوم ارشدم ، صبح ها ۶:۴۰ سرویس سه چهار کوچه پایین تر سوارم می کند ، ۷:۱۰ کارت پرسنلی ام را می کشم و تا ساعت ۳:۳۰ می نشینم جلوی کامپیوتر ، یک روز بیکار یک روز پرکار ، ع را بیشتر از قبل دوست دارم و فیدو را کمتر می بینم … همین !

این بار آخری از تهران که آمدم دو جعبه تارت برای خودم خریدم که عقده هایم بر طرف شود …

امروز یک ِ محرم است و من وقت آرایشگاه دارم که موهایم را قرمز کنم … چمی دانم چرا یک جوریست ولی می کنم

         نظرات (۲)

داده پردازي … پوه !

اينجا همه چيز خوب است ، من كامپيوتري ندارم كه مدام برايت بنويسم …

ميداني دلكم … من ديگر متعلق به هيچ كجا نيستم ، نه كه تعلقي نباشد ، دلمشغولي اي نيست … شهر تو پر است از بوهاي بد ، هواي گرم و خاكي و آسماني كه هيچ وقت پيدايش نيست ، پر است از آدم هاي فوضول و چشمهاي هيز ، پر از عقب ماندگي ، شهر من پر است ازدودي كه هنوز دوستش دارم ، دوست هايي كه ديگر از هيچ كجاي زندگي شان خبري ندارم ، خيابان هايي كه پر از خاطرات خاك گرفته اند و قبرستاني از عزيز ترين هاي دنيا كه خفته اند زير تمام خاك هايي كه ما رويشان ريختيم …

شهر تو دريايي دارد آبي تر از تمام درياهاي دنيا ، دستانت امن ترين پناه من و اينجا … آيندهء من ، دوستاني كه اگر دائمي باشيم مي توانم دوباره داشته باشمشان و خيابان هاي بلند كه پناه لحظه هاي ناب تنهايي اند … پدر … دلمشغولي …

چقدر شمردم كه اين چهار سال تمام شود و چقدر سخت تر است اين چهار سال وقت اضافهء تو …

نه مي خواهم با تو باشم نه مي توانم بي تو سركنم … لعنت به تو عزيزم!

         نظرات (۵)

مرداد

يادم نيست چطور قرارشد فردا تهران باشيم … بليط برگشت براي من نگرفتي و اين يعني من را دوست داري … خيال مي كني تنهايي مي پوسم …

ولي … گلكم ، من تنهايي را دوست دارم ، اين روزهاي بيكاري و تنهايي غنيمت است ، وقت دارم كتاب هاي نخوانده و فيلم هاي نديده را تمام كنم و بي خيال بخوابم …خيال مي كني تا كِي اوضاع اينطوري مي ماند …

دوري از تو را دوست ندارم

         نظرات (۵)

عنوان نمي خواهد كه …

حالمان خوب است ،

 انگار ،

 خوشبختيم .

 

         یک نظر

فيتي

با بي كفايتي هاي دامپزشك هاي اين شهر ِ مادر مرده ، توي دست هاي من ِ زار زنان … مُرد.

حالا … همه جاي خانه  نبود ِ صدايش ، نگاهش ، حركاتش ديوانه مي كند مرا ، كه براي ديگران مسخره است ، بويش هست هنوز در اين اتاق و اسباب بازي هايش … كودك من دلم براي همه چيزت تنگ مي ماند …

         نظرات (۴)

ساده باشد صميمي تر است

 تو هميشه خوبي ، هميشه خري ، هميشه باش

دوستت دارم … تولدت مبارك

 

         نظرات (۲)

خورده ام تيرِ فلك باده بده تا سرِمست …

يكي دو ماهيست كه مادر تو را شما خطاب مي كند ؛ دلم مي لرزد ؛ دوست ندارم دور و رسمي باشيد شما ؛ بودنشان اينجا خوب بود … آن سفر كذايي هم خوش گذشت … شرمنده ام كه بابت آن رستوران كثيف انقدر قر زدم ، كباب هايش محشر بود

تو امروز ماركوپلو بودي ، من گرمازده و آواره … در ِ مخزن آبِ باطري را يادت رفته بود ببندي ، ماشين خراب شد ، تودر جاده ماندي سه ساعت !من ماشين نداشتم ، آ‍‍ژانسي كه تو در اختيارم گذاشته بودي كولرش خراب بود ،حالم بد بود ، معارف ۲ را نخوانده بودم ، به خاطر وقاحتم مثبت گرفتم ، كولر سرويس دانشگاه خراب بود ، باز همان آژانس شركت و كولر خراب ، ساعت پنج خاكسپاري پدربزرگ آتناست ، من از خستگي با مانتو روي مبل خوابم برده نمي رسم ، براي امتحان فردا ۳ تا جزوه دارم ،هيچ كدام آزمايش راديو را ندارد، تو هنوز در راهي ، جايي دوروبر كنگان ومن به جاي تمام كردم key logger ام اين ها رامي نويسم و حالم بسيار خوب است .

با حافظ خوش ميگذرد شبها ، نه؟ …

 

         نظرات (۴)

· صفحه قبل »