عنوان نمي خواهد كه …
حالمان خوب است ،
انگار ،
خوشبختيم .
با بي كفايتي هاي دامپزشك هاي اين شهر ِ مادر مرده ، توي دست هاي من ِ زار زنان … مُرد.
حالا … همه جاي خانه نبود ِ صدايش ، نگاهش ، حركاتش ديوانه مي كند مرا ، كه براي ديگران مسخره است ، بويش هست هنوز در اين اتاق و اسباب بازي هايش … كودك من دلم براي همه چيزت تنگ مي ماند …
تو هميشه خوبي ، هميشه خري ، هميشه باش
دوستت دارم … تولدت مبارك
يكي دو ماهيست كه مادر تو را شما خطاب مي كند ؛ دلم مي لرزد ؛ دوست ندارم دور و رسمي باشيد شما ؛ بودنشان اينجا خوب بود … آن سفر كذايي هم خوش گذشت … شرمنده ام كه بابت آن رستوران كثيف انقدر قر زدم ، كباب هايش محشر بود
تو امروز ماركوپلو بودي ، من گرمازده و آواره … در ِ مخزن آبِ باطري را يادت رفته بود ببندي ، ماشين خراب شد ، تودر جاده ماندي سه ساعت !من ماشين نداشتم ، آژانسي كه تو در اختيارم گذاشته بودي كولرش خراب بود ،حالم بد بود ، معارف ۲ را نخوانده بودم ، به خاطر وقاحتم مثبت گرفتم ، كولر سرويس دانشگاه خراب بود ، باز همان آژانس شركت و كولر خراب ، ساعت پنج خاكسپاري پدربزرگ آتناست ، من از خستگي با مانتو روي مبل خوابم برده نمي رسم ، براي امتحان فردا ۳ تا جزوه دارم ،هيچ كدام آزمايش راديو را ندارد، تو هنوز در راهي ، جايي دوروبر كنگان ومن به جاي تمام كردم key logger ام اين ها رامي نويسم و حالم بسيار خوب است .
با حافظ خوش ميگذرد شبها ، نه؟ …
من شب ها حالم خوب است تو شب ها خوابي ، من روزها دلم گرفته تو روزها نيستي ؛ تو صبح ها حالت بد است مي نشيني كف دستشويي ، من صبح ها بي رحمم سرم را مي كنم زير بالشت ؛ تو ظهر ها دوتا همبرگر از ساندويچي آشغال زير شركت مي گيري ، من چاي داغ مي خورم با بيسكوئيت مادر ؛ شام ها را باهم مي خوريم تو مي خوابي من فيلم نگاه مي كنم … همه به زندگي و عشق من و تو غبطه مي خورند .
مادر به اينجا مي آيد ، چقدر فاصلهء من و او زياد شده ، چه متفاوتيم ،چقدر دلم براي همه چيزش تنگ شده …
دلم می تپد، برای هر آنچه درسال های دور بود ، دلم برای خودم ، برای این اشک ها ……. تنگ مانده.
قورمه سبزی می پزم ، فلفل را یک ربع پیش بو کرده بودم و حالا به عطسه افتاده ام ، خوب که فکر می کنم مغز من همیشه دیر تشخیص میدهد ، برهانم را باز نکنم به سودم خواهد بود…
می نویسم که ثبت شود :
پایان نامه با تمام بدبختی هایش تمام شد، سه استاد آب میوه و کیک شان را خوردند ، تمام وقت پچ پچ کردند و وقتی ” بیست ” را برای حسن ختام ارائه ام امضا کردند چیزی که در ذهن من نقش بست این بود که ” همین ؟! چه بیخود ”
فیتی بدبخت می خواهد حرف زدن یا دبگیرد و در دستهای من ِ لال اسیرافتاده ، می بوسمش ، می بوسد مرا… سعی می کند چیزی بگوید میبندم چشمهایم را
مرده شور این دنیا را ببرد به هر گور لعنتی ای که خواست .
از دانشگاه بر می گردم ،هوا همان طوریست که برای سفر به یک جای گرمسیر آرزو می کنی ، زمین پر از نشانه های بهار، خار های بنفش ، صدای موتور اتوبوس ، پلیس راه …خوب تمام شد خیال … امسال باران نباریده ، مزرعه های گندم پارسال پراز هیچ و صورتم از داغی هوا و گرمای موتور اتوبوس می سوزد به خانه فکر می کنم ، کولرها سرویس نشده اند و من خوشحالم که سین ب را پس گرفته ام.
عمر می گذرد و من هنوز از بزرگ شدن می گریزم ، هشتاد و شش با هزار آرزو وتصمیم شروع شد و امسال بی هیچ دعایی ، آرزویی ، بلکه دست بردارد این تقدیر از پیکار ما…